خاطره ی شماره ی هفت
-
تاریخ: 1392/9/8 ساعت: 19:18
يه روز من ودخترعمم آينازبيکاربوديم.فکرکرديم که چيکارکنيم که يه کم بخنديم!خلاصه تصميم گرفتيم مزاحمى زنگ بزنيم!آينازگوشيشوآورد ويه شماره ازخودمون پرونديم وزنگيديم!يهويه پسره برداشت!آينازگفت:ببخشيدآقامرتضى؟لامثب پسره گفت بله خودم هستم بفرماييد!دخترعمم هول کردنميدونست چى بگه گفت:ولى فکرکنم شمانباشين!واى...
خاطره ی شماره ی شش
-
تاریخ: 1392/9/8 ساعت: 19:12
عاقا ما یه دوستی داریم آی کیو در حد تک سلولیای نئاندرتالبا یه وانت داریم میریم از باشگاهشون تشک برداریم بیاریم حالا راننده وانتی نیم ساعته راه رو اومده تا نزدیک باشگاه میگه طناب ندارم برا بستن تشکامنم زنگ زدم میگم رضا کجایی ؟میگه رامین جایی میخوام از خونه بزنم بیرون بیام باشگاه کمکتونبهش گفتم بی زحم...
خاطر ه ی شماره ی پنج
-
تاریخ: 1392/9/8 ساعت: 19:09
اندر حکایات گوشی موبایل،داریم که....مامانم دیده دوستش یه دونه از این گوشیا که اندازه نون بربریه دستش گرفته، بعد یه عکس خوش تیپ از شوهرشم گذاشته روی صفحه ش!اومده میگه خاک تو سر من که نه یه گوشی خوب دارم نه این (اشاره به بابابم که اون اتاق بود) یه قیافه دست و درمون داره که عکسشو بذارم رو گوشیم! 0_o
خاطره ی شماره ی چهار
-
تاریخ: 1392/9/8 ساعت: 19:01
یـه روز سـر درس ادبـیـات دوتـا از بـچـه هـا داشـتـن ور مـیـزدنیـهـو دبـیـر قـهـر کـرد گـفـت:دیـگـه درس بـهـتـون نـمـیـدم از کـلـاسـای دیـگـه جـزوه بـگـیـریـد.و نـشـسـت سـر جـاش.مـا هـم بـدون هــیچ گـلـه ای خـیـلـی شـنـگـول نـشـسـتـیـم فـکزدیـم.بـعـد 5 دیـقـه دبـیـر پـاشـد کـتـابـشـو بـرداشـت گـفـت:خ...
خاطره ی شماره ی 3
-
تاریخ: 1392/9/8 ساعت: 18:53
امروز با خانواده تو خونه نشسته بودیم،بعد داشت تبلیغ کانون قلم چى رو نشون میداد،یدفعه خاله بنده اومد نظر بده،گفت این تبلیغ قانون کلم چى ...،بنده خدا دیگه حرفشو نزد،ما که داشتیم میمردیم از خنده. نظر بدید هههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه رو اب بخندی
خاطره ی شماره ی دو
-
تاریخ: 1392/9/8 ساعت: 18:50
اقا امروز ریاضی داشتیم،معلم ریاضیمون هم از اون ادمشهچند نفر از دانش آموزای کلاسهای دیگه هم رفته بودن تو حیاط مدرسه و واسه رزمایش آماده میشدنبا صدای بلند از جلو نظام میگفتن و معلم ما هم تمرکزش بهم میخورد، به من گفت که از پنجره بهشون بگم که با صدای آروم تر داد بزننمنم رفتم پشت پنجره گفتم:از جلو نظام،ا...
خاطره ی شماره ی یک
-
تاریخ: 1392/9/8 ساعت: 18:45
آقا (بله ما با سوادیم!) شاید باورتون نشه ولی یه ساله بابای ما، ما رو گذاشته سر کار!از پارسال میخوام گوشی بخرم، هی امروز و فردا... تا نزدیک عید شد!گفت دم عید گرون میشه، بذار بعد عید یه گوشی خوب..! بعد عید شد گفت چ عجله ایه، دولت میخواد عوض شه، بذار ببینیم چکار میکنه، شاید قیمتا بیاد پایین. 4 ماهم از ...
خاطره ی شماره ی یک
-
تاریخ: 1392/9/8 ساعت: 18:45
آقا (بله ما با سوادیم!) شاید باورتون نشه ولی یه ساله بابای ما، ما رو گذاشته سر کار!از پارسال میخوام گوشی بخرم، هی امروز و فردا... تا نزدیک عید شد!گفت دم عید گرون میشه، بذار بعد عید یه گوشی خوب..! بعد عید شد گفت چ عجله ایه، دولت میخواد عوض شه، بذار ببینیم چکار میکنه، شاید قیمتا بیاد پایین. 4 ماهم از ...
خاطره ی شماره ی 1
-
تاریخ: 1392/9/8 ساعت: 17:47
**--اطلاعیه ی مهم سایت خاطره --** از شما عزیزان بابت دیدن این وبلاگ ممنونیم . لطفا خاطراتی که دوست دارید دیگران هم ببینند در نظرات این ژست قرار دهید